معرفی وبلاگ
-وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد. -هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن. دکتر شریعتی
صفحه ها
دسته
Mahdi_witsful

آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 158994
تعداد نوشته ها : 209
تعداد نظرات : 255
Rss
طراح قالب
GraphistThem226

باران دریچه ای است و فریاد

  

چه گویمت به صداقت ، به مهر

  

که تکه های ابر قایقی است برای نجات

  

و زیرکی نگاه محتاطانه ایست به هر چه هست

  

از خود هیچ پرسیده ای ؟!

  

از خود هیچ پرسیده ای؟

   

و با خود آیا اندیشیده ای ؟

    

دوستی را هیچ تفسیر کرده ای به یقین؟

    

و نسیمی را ، هیچ آیا تفکر کرده ای به شک؟

    

یا روزی ، لحظه ای خود باوریت را شمرده ای به تفنن؟

    علیرضا فراجردی ثانی(از کتاب تنها ترین ققنوس)
دسته ها : شعر - عشق
سه شنبه 1388/10/29 16:52

آن لحظه کوتاهی است 

که شب را تکه تکه می کنم 

و به کودکان گرسنه شهرم می بخشم 

و روزگار  

تجربه پریده رنگ مشکوکی است 

که فاصله دو دیدار را

 از سکوت سرشار می سازد 

من از جریان گریزان روزگار دریافته ام

 زندگی بی رحم است 

و مرگ بزرگوار. 

فرشته کاظمی(از کتاب حقیقت زندگی من)

دسته ها : شعر - عشق
يکشنبه 1388/10/27 21:17

تمام آسمان را بدون لحظه ای درنگ خواب خواهم دید  

خواهم دید و تعبیرش را می دانم که هیچ کس برایم  

باز نخواهد گفت تا بدانم که من هم در یک روز پاییزی  

 و زیر سایه غریب ترین مجنون دنیا خواهم مرد.   

علیرضا فراجردی ثانی(از کتاب تنها ترین ققنوس)

دسته ها : شعر - عشق
يکشنبه 1388/10/27 21:15

نه قصه ای برای گفتن ، نه چنگی برای نواختن.به گمانم همه را از یاد برده ام در راه

وصالت.بغضی در گلویم دارم و داغی بر دل نه دیگر استطاعتی مانده برای طاعت و

نه قوتی مانده برای شکایت ، باده ی شبگیری باید تا چنان چنان از خود رهایی ام

بخشد تا بیندیشم هرگز نبوده ام تا به خیالم فردایی نباشد تا که در آن غوطه خورم یا

عشقس که درآن بیاویزم و غمم را سه تار بنوازم ، تا که دلهره ای نباشد از آنچه

بودنم را به بازی می گیرد و مسخ شده مرا در پیچ و تاب زندگی می راند.

 

جر عه ای باید تا حالم را به اکنون پیوند دهند تا که مرا به خلوتی دنج کشاند و

مرهمی باشد بر دردهای نا گفته ام و بنوشم لا جرعه ای که فردایم را مجال ماندن

نیست. 

علیرضا فراجردی ثانی(از کتاب تنها ترین ققنوس)  

 

دسته ها : عشق - چند خطی
يکشنبه 1388/10/27 20:57

می آموزم که در این گذرگاه 

 کمی اندیشه ام را فرا خوانم 

بر قریه ی تباهی می شورم 

بر سفره ی بی توشه ی زندگی 

صبا دامن وزیدن می گشاید 

بر هوای ابری جان 

ستاره می پراکند 

و دل

اندوه را 

به بیابان امید 

فرا می خواند.

مجموعه شعر زندگی را

پر شور می خوانم

 

پرسشی بی انجام گوشم را باز می نوازد

 

اما صدای بال هزاران خاطره

مرا محو می سازد. 

فرشته کاظمی(از کتاب حقیقت زندگی من)  

دسته ها : شعر - عشق
يکشنبه 1388/10/27 20:54

خوشه سپیده دمی را می چینم 

 و به گیسوی گل سرخی را می آویزم

طراوت شبنم را معصومانه می شکنم  

و به دختر خورشید هدیه می دهم 

 شاید یک روز در بلندای زمان  

و در آرامش آبی آسمان  

بی حضور دغدغه ای 

تک و تنها

سپری سازم 

 فرشته کاظمی 

ز کتاب حقیقت زندگی من

دسته ها : شعر - عشق
يکشنبه 1388/10/27 20:50
فلک را جور بی‌اندازه گشت‌ست
جهان را رسم و آیین تازه گشت‌ست
هزار امروز هم آواز زاغ است
گل از بی‌رونقی‌ها خار باغ است
نه خندان غنچه نه سرو از غم آزاد
نه گل خرم نه بلبل خاطرش شاد
غم دیرینه گر در سینه داری
چه غم گر باده دیرینه داری
دو چیز انده برد از خاطر تنگ
نی خوش نغمه و مرغ خوش آهنگ
فلک را عادت دیرینه این است
که با آزادگان دائم به کین است

میرزا نصیر اصفهانی
دسته ها : شعر - عشق
سه شنبه 1388/10/22 20:57
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب

می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب

بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب

گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب

گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

حافظ
دسته ها : شعر - عشق
سه شنبه 1388/10/22 20:55
دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیرما
چیست یاران طریقت بعد ازین تدبیرما

ما مریدان روی سوی قبله چون اریم چون
روی سوی خانه‌ی خمار دارد پیر ما

درخرابات طریقت ما بهم منزل شویم
کاین چنین رفتست در عهد ازل تقدیرما

عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوشست
عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیرما

روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد
زان زمان جز لطف و خوبی نیست درتفسیرما

با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی
آه اتش ناک و سوز سینه‌ی شبگیر ما

تیر آه ما زگردون بگذرد حافظ خموش
رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیرما
حافظ
دسته ها : شعر - عشق
سه شنبه 1388/10/22 20:46

تو را از عهد عالم دوست دارم

از آغاز عالم دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودی نم نم تو را دوست دارم

نه خطی نه خالی نه خوابی و خیالی

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیا بیا بیا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با م تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم آواز با من

تو را دوست دارم

دسته ها : شعر - عشق
يکشنبه 1388/10/20 10:32

انتخاب
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

دسته ها : داستان کوتاه - عشق
پنج شنبه 1388/10/17 21:31
X